آمد بهار جان ها...

نود و سه برایم همانند سیبی بود در سبد میوه ها.مزه ای خنثی که انتخاب اول نیست ولی باید برای اینکه سبد میوه ها را پر کرده است راضی بود.
حالا که تمام شده است،احساس خاصی ندارم.به بدرقه اش هم نمیروم.برایم مثل نود و دو،نودو یک و ... و تمامی سال هایی ست که گذشته است.مثل سال هایی که بی هیچ اتفاق خاصی در زندگی هرکس میگذرد و نامش میشود پارسال و پیرارسال.
اما وقتی فکر میکنم،به یاد می آورم روزهایی را در این نود و سه که احساس خوشبختی ام به بی نهایت میرسید و دوست داشتم آخرین سکانش زندگی باشد و چشم هایم را ببندم و در اوج خداحافظی کنم.از آن روزها که اولین ها در آن اتفاق می افتد و مزه ی اولین بودنش تا همیشه زیر زبانم میماند،حتی اگر روزهایی بیایند که از آن مزه سیر شوم و شاید هم شیرینی اش دلم را بزند.

من آدم کمال گرایی هستم،وقتی میگویم خدایا شکرت برای روزهایی آرامی که داشتم،در کنارش فریاد میزنم:" بهترین روزهای من کجا هستید؟ "و دعوت میکنم از آن ها برای پا گذاشتن به زندگی ام،تا بیایند و من برای اتفاق های خوبی که خواهند افتاد بنشینم روی زمین و درحالی که آن بالا را نگاه میکنم بگویم:

" من و این همه خوشبختی محاله"

 

 نود و سه دارد میرود و من انگار دلم نمی آید بدرقه اش نکنم.وقتی همه جا مهیاس برای آمدن سال جدید،میترسم این دم رفتنی دلگیر شود از بدرقه نکردنش.

شما هم دست به کار شوید،بدرقه کنید نود و سه را و به پیشواز بهار در راه بروید.
لبخند بزنید و مطمئن باشد روزهای خوبمان توی راهند

/ 0 نظر / 36 بازدید