پاییز عاشق است و راهی نمانده است جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ...

نگاهم غرق میشود در رنگ.دلم می خواهد همه شان را بزنم زیر بغل و بیاورم خانه.نمیتوانم.دست هایم بسته است.خودم خواستم که بسته باشند.بسته باشند مثل چشم هایم.مثل چشم هایم که دیگر نمی خواهند نه رفتن ببینند و نه آمدن.

با خودم می گویم :حیف پاییز نیست که چشمانت بسته باشد؟که دیگر هرروز چشم نیندازی به چنارهای بلوار و روزها را بشماری که برگ هایشان زرد شده باشند و رقصان در باد.

چشم هایم اما،نه می خواهند رفتن ببینند و نه آمدن.حتی اگر پاییز باشد و زمستان در پیش رو ...

نه/آبان/نودوهفت


/ 0 نظر / 31 بازدید