به اون شبا که غمگینم که تقدیر و نمیدونم...


آمده بودم میدان ولیعصر.پایم را که از ایستگاه بیرون گذاشتم.افتادم وسط سیل عظیمی از خاطره ها.با هر قدم،با هر مغازه،با هر درخت و... خاطره ای جلوی چشمانم زنده میشد.چه روزهای خوب و بدی و چه شادی ها و غم هایی که بزرگم کردند و صیقلم دادند.

وقت برگشت توی ایستگاه آهنگی پخش میشد و مرا که از دل خاطره ها برمیگشتم به خاطره ای دیگر برد.


۹۷/۷/۱۳

/ 0 نظر / 55 بازدید