هوایی رو که تو نفس میکشی،دارم راه میرم بغل میکنم...

و حالا در جایی نفس میکشم که دوستش دارم مطمئنم مکان محقق شدن موفقیت هایم است.در اینجا خودم را شناخته ام،فهمیده ام که آدم دوری و فاصله نیستم.فهمیده ام که سخنرانی هایم در مورد این که دلتنگی در من معنایی ندارد،مزخرفاتی بیش نبوده اند.همه ی این ها را وقتی فهمیدم که پشت در خوابگاه رفتن مامان و بابا را گریه کردم و تا صبح ده بار بیدار شدم از استرس این که این که دیگر کسی نیست که بیدارم کند و مبادا اولین روز دانشگاه را خواب بمانم.آری من آدم فاصله نیستم،آدمش نیستم که هی به آدم هایی که در یک اتاق میخوابیم نگاه میکنم و با خودم میگویم من بین این غریبه ها چه میکنم؟اصلن میدانی چه مرگم شده است؟دلم برای این که به بهانه های مسخره مامان را ناراحت کنم یا حتی بر سر موضوعاتِ کوچک و قابل حل با فائزه دعوایمان شود،در این دو روز ِ دوری تنگ شده است.فکر کنم دلتنگی بیش از حد به من فشار آورده است که شک میکنم به راهی که انتخاب کرده ام و از خودم میپرسم نکند تهش هیچی به هیچی شود و من بمانم و افسوس زمانی که صرف کرده ام.اینجاست که دعاهایم سر نماز برای این که مطمئن شوم از راهی که انتخاب کرده ام اجابت میشود و نشانه ها به سراغم می آیند(از هماه وقت ها که " کیمیاگر ِ پائلو کوئیلو" را خوانده ام به  نشانه ها ایمان دارم با تمام وجود):بابا زنگ زنگ میزند و میگوید با مدیر گروهم در مورد رشته ام و آینده اش صحبت کرده است و آینده اش هماه چیزی ست که من دوست دارم،ته دلم از رشته ام قرص میشود یه طورایی.به لینک زن میروم و مصاحبه اش با روژان سری را که دختری ست هم سن خودم،رامیخوانم،در سوالی لینک زن به او میگوید "مستقل شدن فرصت بزرگی ست که برای هر دختری پیش نمی آید" حالا تنهایی و دوری همچین وحشتناک هم نیست.

اما با همه ی این حرف ها فضای بی روح خوابگاه را فقط باید عادت کرد،راه دیگری ندارد که ندارد.

پ.ن:عنوان پست ترانه ای از روزبه بمانی_تیتراژ اول ماه عسل92

/ 17 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان فرهمند

سلام بانو. به سلامتی کجا قبول شدی و چه رشته ائی ؟؟؟؟ ولی خودمونیم ؛ زندگی مجردی بین یک عده دختر با عقاید و سلایق گوناگون کار سختیه !!!!! خدا کمکت کند که بالاخره اولین قدم برای زندگی مستقل برداشتی. سرفراز باشی بانو.

پریسا

دلــتنـگ که می شـوی دیـــگـر انتــظـار معــنا نــدارد! یکـــ نـگـاه کـمـی نامـــهـربــان یکــ واژه ی کمــی دور از انتـــظار یکـــ لحـظـه فـــاصــله می شـکـنـد بغــضــت را . این روزهای دلتنگی میگذره .. یک روزی دلت برای همین روزهای قشنگ دانشجویی تنگ میشه ... من که دلم عجیب تنگ شده

Fateme.Gh

عزیزم.. فائزه رو بیشتر از تو واسش ناراحتم... عادت میکنید.. ولی فروغ واقعا از ته دلم واست خوشحالم.. حداقل تو به آرزوت رسیدی :))

نیایش

خودت رو ناراحت نکن خیلی زود انقدر عادت میکنی که دیگه دوست نداری برگردی [لبخند]

زهرا

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من می ترسم پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم درود ... خوشحال میشم که دعوتم رو بپذیرید به من هم سربزنید ؟؟؟ منتظرتون هستم ها !!!

مـــــــن؟!

سختی چاشنی موفقیته... یه روزی دلتنگ همین روزا خواهی شد...

بهار

وقتی این پستو تو لینک زن خوندم نفهمیدم مال تویه. خوابگاهو اصلا دوست ندارم. احسنت بابت قلمت.

آشنا...

واای من اگه برم خوابگاه دق میکنم.بخدااا... من یه صبح مامانم وبوس نکنم برم مدرسه کلی دلم براش تنگ میشه چه برسه برم خوابگاه:((( خداصبربده:) یاعلی...

سلام فروغ جون ما که کنکوری هستیم بودن جای تو واسمون یه آروزوئه! گذشتتن از همه ی پل های نا امیدی و بدبختی.... اما شایدم حق با تو باشه،شایدم من فعلا درکش نمی کنم