چنان شاخه ی خشک روی درخت، میان زمین و هوا مانده ام...


نمیخواهم به دست بیاورم که روزی از دست ندهم.من از اجبار متنفرم که روزگاری بیاید که زندگی جوری بچرخد و من مجبور به از دست دادن باشم و دست هایم بسته باشد و هیچ کاری نتوانم بکنم.

پاییز آمد و چقدر میترسیدم از آمدنش.آمد و حتی روزهای اول چقدر خوشحال بودم و بعد خیلی زودتر از آنکه درختان برگ هایشان را از دست بدهند،شادی ام را از دست دادم و اندوه آمد،و نوشتم آه ای فاصله ی کوتاه شادی تا اندوه.

اندوه گذشت مثل دیروزها که گذشتند و امروزی هم که میگذرد. من اما دلم به هیچ فردایی خوش نیست و دلم میخواهد همه ی فرداها هم بگذرند.

مهر،جان نکند برای تمام شدن.آبان بیاید و متولد بشوم.دی بیاید و صبح ها از سرما دلم نخواهد از پله های مترو بالا بیایم.بهمن بیاید و آنقدر برف ببارد که از پای پنجره تکان نخورم.سال تمام شود،حتی اگر برای سال بعد بترسم که آرزو کنم.


۲۶/مهر/۹۷

/ 0 نظر / 22 بازدید