بیدار شویم امشب...

آخرین شب احیاست،در مسجد نشسته ام. به جمعیت که نگاهی بیندازی،بچه هایی دیده میشوند که کنار مادرهایشان طاقت نیاورده اند و به خواب رفته اند و یا مشتاق پذیرایی هستند و با برقی که در چشمانشان دیده میشود،سینی شربت را در بین جمعیت میچرخانند و یا برای اینکه کدامشان جعبه بامیه را پخش کند،باهم بحث میکنند.و صد البته دیده میشوند بچه هایی هم که چشمشان را از تبلت و گوشی برنمیدارند. اما چیزی که خاطر مرا آزرده و باعث نوشتن این پست شده است،رفتار افرادی ست که به آن ها "بزرگترها" میگویند. بزرگترهایی که نقش بسیار مهمی در ساختن خاطرات خوب از مسجد و احیا و مراسم های مذهبی دارند. سکانس اول: خانمی پهلوی من نشسته بود و دختر کوچکش را جلوی خود خوابانده بود.اگر بچه ای از آن حوالی قصد ردشدن داشت با رفتاری تند مانع میشد و بچه ی هاج و واج مانده را برمیگرداند به همان جایی که آمده است و سپس بادبزن را برمیداشت و شروع میکرد به باز زدن دخترش که جلوی پایش خواب بود. سکانس دوم: خانمی بود پا به سن گذاشته.پاکت آب نبات را در دست گرفته بود و با لبخند بین جمعیت میچرخید،به هر بچه ای که میرسید،جلویش خم میشد و به او آب نبات تعارف میکرد. بچه ها هیچ فرقی باهم ندارند.و محبت هم هیچ قیمتی ندارد.بذر محبت را از امروز بکاریم،فردا دیر است.

/ 2 نظر / 21 بازدید
منا

توروخدا ی سر مسجد محله ما بزن ببین چ خبره اونوقت جای بزرگتر و بچه رو باهم تو پستت عوض میکنی

نیلوفر

در شب بیست و سوم، تقدیر نیکو و با برکت برای شما از خداوند متعال آرزو دارم.