من از تنهایی هایم به هیچ کس نگفته بودم و خیلی ساده لوحانه فکر میکردم همه چیز خوب و طبیعی ست.اینکه روز بود و چه کاری را انجام میدادم یا که شب بود و زیر پتو با بغض هایم غمگین بودم را یادم نیست.اما خوب فهمیدم که یک پای زندگی میلنگد.اما اینکه مشکل برای کدام پا است را نمیدانستم.مهم این بود که سرم را از زیر برف بیرون آورده بودم و فهمیده بودم که هیچ چیز برای دلخوشی هم که شده خوب پیش نمیرود.البته خوب پیش میرفت اما هیچ چیز خوشحال کننده نبود،حداقل من خوشحال نبودم. حتی همین حالا هم که اوضاع جوری خوب و آرام است که هرشب،فکر میکنم شب آخر است و این خواب صبح ندارد هم باز به دنبال آرامش ام.همانی که چند سال پیش گم اش کردم و هیچ کس و هیچ چیز نتوانست برایم پیدایش کند و بنشاندش میان لحظه هایم. همین کافی ست که خودم خوب میدانم برای خوب بودن حال زندگی ام به اندازه خودم جنگیده ام.خودم خوب میدانم که شده ام آدم دلخوشی های کوچک.که از جوانه زدن گلدان هایم لبخند های کشدار زده ام.که نگذاشتم غده های اندوه در وجودم تنیده شوند و بزرگ و بزرگتر شوند. اما این را هم خوب میدانم که دفتر خاطراتم از کدام تاریخ دیگر نخواست روزمٓرْگی هایم را ثبت کند و تا به الان سفید مانده است.

/ 0 نظر / 47 بازدید