بغض میکنم که شاید من دیوانه ام...

من تحمل آدم هایی که از صبح تا شب سرشان توی کتاب های درسی است و بزرگترین دلخوشیشان تمام کردن فلان کتاب درسی و بزرگترین هدفشان قبول شدن در مثلن آزمون دکتری ست را ندارم و از آنجایی که "مار از پونه بدش میاد،در ِ خونشم سبز میشه" بیست و چهار ساعت شبانه روز من متشکل از همچین آدم هایی ست.این آدم ها مثل اینه ی دِق هستند و با هر لحظه دیدنشان حس ِ عذاب وجدان بهم دست میدهد.حس عذاب وجدان ناشی از این که چرا تمام وقت من به نوشتن و خواندن میگذرد و بزرگترین دلخوشی و هدفم نویسنده شدن است.

به قول  مهشاد هاشمی "متن ِ پر رنگ ِ زندگی من،حاشیه کمرنگ ِ زندگی آن هاست."

/ 6 نظر / 30 بازدید
دختری در بن بست

سلام خوبی فروغ جون عزیزم این آینه دقارو از زندگیت حذف کن هیچ خودتو ناراحت نکن به حرفاشونم اهمیت نده هر کسی را بهر کاری ساختن دوست داشتی بیا تا همو لینک کنیم در ارتباط باشیم

پرستو

خوابگاهی دیگه نه؟! من از وقتی وارد خوابگاه شدم یه علامت سوال گنده تو ذهنم ثبت شده و هر ترم هم پررنگ تر میشه: سوالم اینه که : چرا اینـــــــــــــــقدر دنیای آدمها با هم فرق میکنه؟؟ و همیشه حس میکنم چقدر با هم سن و سالهای خودم در یه سری از زمینه ها تفاوت دارم ... به قول تو شاید من دیوانه ام!

عسل

منم تحملشون رو ندارم اما گاهی اینجوری بودن لازمه به نظرم

رز

منم وقتی این افراد را میبینم عذاب وجدان میگیرم بیشتر به خاطر اینکه نتونستم تصمیم قطعیما واسه نویسنده شدن یا نشدن بگیرم.....تو هم با خودت روراست باش اگه هدف اصلیت نویسنده شدنه وواسشم تلاش میکنی دلیلی برای عذاب وجدان نیس....

دخترِ بهار

فروغ جانم کاملا این پستت و درک می کنم . کاملا ....