این روزها حالم خوب است.باید هم خوب باشد وقتی همراهی خدا را در لحظه لحظه های زندگی ام حس میکنم.وقتی میخواهم غر بزنم یک گاز بزرگ از زبانم میگیرم.دختری که هفته ی دیگر بیست سالگی اش تمام میشود از خدا دیگر چه میخواهد؟وقتی با خودش مینشیند و دو دوتا چهارتا میکند و میبیند که به نصف بیشتر آرزوهایش در عرض یک سال رسیده است (ولی خدا جان آرزو بزرگتره هنوز مانده،یادت که هست؟) من این روزها احساس میکنم خوشبخترین دختر بیست ساله روی زمینم! که دوست دارد برای همه ی بیست ساله های دنیا آرزوی روزهای خوب کند.

خجالت میکشم از تمام روزهایی که در گوش مامان غر میزدم و از دنیا گله میکردم.آنقدر به خود ِ آن روزهایم،خنده ام میگیرد که حد ندارد.خب دختر هجده نوزده ساله ای بودم با فکر های بزرگ که به زمان اعتقادی نداشت و فکر میکرد همین الان اش هم برای فتح کردن و تغییر دادن دنیا دیر شده است.اما الان معنی زمان را خوب میدانم و حتی آرزو بزرگتره را هم برآورده میدانم و فقط منتظرم زمانش برسد،تا من، آرزویم را در آغوش بگیرم و تا آن موقع وظیفه من لبخند زدن است تا از آنرژی این روزها نهایت استفاده را ببرم.