زیر باران میروم و از خودم عکس میگیرم.موهایم را بعد از حمام خشک میکنم و از خودم عکس میگیرم.بعد از یک سال آشپزی از پختن غذاهای جدید ذوق میکنم و از آن ها عکس میگیرم.به خیابان میروم و عکس میگیرم.درخت های بلوار کشاورز تغییر فصل را نشان میدهند و از آن ها عکس میگیرم.تمام این عکس ها فقط یک مخاطب دارد...بابا...

تقریبا هرشب برای بابا عکس میگیرم .این دوری نباید ما را از هم جدا کند.بابا باید شریک تمام لحظه هایم باشد.باید اولین نفری باشد که خبرهای خوبی که خوشحالم میکند را بشنود.بابا همان کسی ست که در پایتخت غریب کش،فکر کردن به وجودش،آرامش ابدی من است.

ممنونم از وجودش که سطر پررنگی از زندگی ام بوده و این باعث شده هیچ وقت نیاز به وجود جنس مخالف به شکل و شمایل امروزه را در زندگی ام حس نکنم.

 


پ.ن: بابا برای من برابر است با عشق و هرروز برای من روز عشق است.