ساعت سه صبح است.هنزفری را در گوشم میگذارم تا ویژه برنامه سحر رادیو را گوش کنم.برنامه ای که هرروزش مختص به یکی از القاب خداست.کارشناس برنامه دارد در مورد"حافظ"بودن خدا صحبت میکند.گوینده هم میخواهد تا اگر جایی در زندگیمان دست های محافظ خدا را دیده ایم برایشان بگوییم و من میروم در فکر.در فکر این که در این نوزده سال زندگی دست های محافظ خدا را کجا دیده ام.آلارم گوشی بابا صدایش کل خانه را برمیدارد.بلند میشوم سحری را آماده میکنم تا به مامان کمک کرده باشم.سحری میخوریم اذان گفته میشود و نماز میخوانیم.میروم که بخوابم.روی تخت دراز میکشم هنوز دارم فکر میکنم.فکر میکنم به این که علی رغم ماه رمضان سال های پیش در ختم قران امسال اصلن جزء عقب افتاده ندارم وهی ذوق دارم برای قران خواندن.فکر میکنم به این که چرا خدا در این شانزده روز رنگ دیگری دارد؟

پرده اتاق را کنار میزنم هوا از گرگ ومیش درآمده.نگاه آسمان میکنم وبا خودم میگویم:"دست های محافظ خدا را همین ماه رمضان امسال دیدم و میبینم وقتی از من محافظت میکند در مقابل دور شدن از خودش"این اسمش محافظت است دیگر.این طور نیست؟