برگشته ام خوابگاه.بچه های طبقه همان ها هستند.اما بچه های اتاق همه عوض شده اند.من هم عوض شده ام،دیگر فروغ چهر فصلی که گذشت نیستم.بعد از آن دعوا خیلی چیزها یاد گرفتم.مثل این که تنهایی ام را ارزشمند بدانم و آن را به هر بهایی پر نکنم.اما چیز مهمتری که یاد گرفتم این است که "نگذارم هیچ چیز و هیچ کس حالم را بدکند ".هیچ کس دلش برای حال کسی نمیسوزد،من خودم باید استین ها را بالا بزنم و به فکر خودم باشم .به فکر بیشتر رنگی کردن دنیایم.دنیا با آدم هایی که ما جزشان هستیم دنیا شده است و ما این اختیار را داریم که گاهی همدیگر را جدی نگیریم.جدی نگیریم حسادت ها،کینه ها و بدجنسی هایی را که میبینیم .این جدی نگرفتن ها را شاید خیلی ها به حساب سادگیمان بگذارند.بگذارید فکر کنند ساده ایم،مهم این است که ما توانسته ایم در این دنیای بی رحم،حالمان را خوب نگهداریم.توانسته ایم لبخندی گوشه ی لبمان بکاریم و با آن به هم انرژی مثبت بدهیم.

آژیر شروع این جنگ از همین الان به صدا درآمده است...جنگ برای خوب شدن حالمان.این جنگ از درون خودمان شروع میشود و ما میتوانیم حتی امید به جنگ جهانی شدن اش هم داشته باشیم.

من به خودم و شماها اطمینان دارم،ماها مبارزان خوبی خواهیم بود.

*تومور دو_علیرضا آذر