این روزها به نبودن دخترانگی در وجودم فکر میکنم.به ناخن های همیشه کوتاهی که خیلی وقت است به خود لاک ندیده.به موهایی که بعد از حمام بلافاصله شانه و بعد با کلیپسی بالای سر زندانی میشوند.به صورت بی آرایشی که تنها مزه ی مرطوب کننده و ضد افتاب را چشیده.به عروسی های دور و نزدیکی که در همه اشان ساده هستم.به هیکلی که معلوم نیست کدام شنبه رویایی قرار است شروع نجاتش از شر چربی های اضافه باشد.به دامنی که هیچ وقت نمیپوشم.به لباس هایی که همه بلوز و شلوار اند.به مانتو هایم که مدل اکثرشان ساده و دانشجویی ست.

به این که تازه از وقتی رفته ام خوابگاه آشپزی را یاد گرفته ام.به کیک ها و شیرینی هایی که درست کرده ام و همیشه خدا یک چیزی شان بوده،یا خشک اند،یا وسطشان نپخته و یا پف نکرده اند.به این که با وجود مامان خیاطم بزرگترین هنرم دوختن دکمه کنده شده است.به این که تازگی ها علاقه به بافتنی پیدا کردم و بعد از بافتن دو رج آن هم با تلاش و مشقت فراوان رهایش کردم.به طلا و جواهراتی که برایم جاذبه ندارد و بر خلاف اغلب دخترها که با دیدن طلا فروشی پشت ویترینش چادر میزنند،حتی یکبار هم به طلا فروشی های مسیر خوابگاه نیم نگاهی هم نینداخته ام.به لباس عروسی که به هیجانم نمی اندازد با این که میشود گفت رویای تمام دختر ها از همان دوران خاله بازی بوده است.به ازدواج کردن که در زمان مناسب خودش خوب است ولی هنوز نشده با به کار رفتن کلمه اش چشمانم برق بزند و آب از دهانم سرازیر شود،با این که میشناسم دختر بیست و سه ساله ای را که میگفت اگر ازدواج نکنم دوست دارم بمیرم.

میدانم،داشتن این خصوصیات عادی نیست و من باید خیلی چیزها را در خودم بیدار کنم.