از این کسلی و رخوتی که تو وجودم رخنه کرده خسته شدم.با خودم میگم دوست دارم بیشتر شعر بگم اما در حد حرف باقی میمونه و هیچ تلاشی برای گفتنش نمیکنم و اگر بخوام خیلی تلاش کنم کلمات کلیدی اش را در نت گوشی مینویسم تا بعدا یادم نرود.چپ میروم،راست میروم به مامان میگویم دوست دارم نویسنده بشوم اما حوصله نوشتن پستی برای اینجا را هم ندارم و از تاریخ آخرین پستم بیست و سه روز میگذرد چه برسد به مشق نویسندگی.میخواهم کتاب بخوانم همه اشان را ردیف کرده ام جلویم و حتی الویت خواندنشان را هم تعیین کرده ام اما از وقتی که آمده ام تنها توانسته ام " بعد از پایان_فریبا وفی" را که خواندنش خورده بود به امتحانات و نصفه رهایش کرده بودم را تمام کنم.حتی دیگر اراده ی 6:30 صبح بیدار شدن و رفتن تا پارک برای پیاده روی را ندارم،رژیمم را هم کنار گذاشته ام و اصلا به فکر ادامه ی کم کردن وزنم نیستم و تمام سعی ام فقط برای برنگشتن وزنی ست که کم کرده ام.

شبنم زنگ زده و میگوید: "خیلی نامردی،نه تماسی،نه پیامی با خودم گفته ام حتما دوست ندارد دوستی اش را با من ادامه دهد" خنده ام میگیرد،اخر کی رفاقت ده ساله با دوست کودکی تا الان اش را به هم میزند؟.یادم باشد به فاطمه هم زنگ بزنم،حرف ها و دردهای توی قبلم دیگر جایشان تنگ شده است باید بروم در گوش اش حسابی درد دل کنم

هنوز به خیلی چیزها امیدوارم...خیلی چیزها...اصولا امیدواری چیز خوبی ست

عنوان پست: چارتار*