و حالا در جایی نفس میکشم که دوستش دارم مطمئنم مکان محقق شدن موفقیت هایم است.در اینجا خودم را شناخته ام،فهمیده ام که آدم دوری و فاصله نیستم.فهمیده ام که سخنرانی هایم در مورد این که دلتنگی در من معنایی ندارد،مزخرفاتی بیش نبوده اند.همه ی این ها را وقتی فهمیدم که پشت در خوابگاه رفتن مامان و بابا را گریه کردم و تا صبح ده بار بیدار شدم از استرس این که این که دیگر کسی نیست که بیدارم کند و مبادا اولین روز دانشگاه را خواب بمانم.آری من آدم فاصله نیستم،آدمش نیستم که هی به آدم هایی که در یک اتاق میخوابیم نگاه میکنم و با خودم میگویم من بین این غریبه ها چه میکنم؟اصلن میدانی چه مرگم شده است؟دلم برای این که به بهانه های مسخره مامان را ناراحت کنم یا حتی بر سر موضوعاتِ کوچک و قابل حل با فائزه دعوایمان شود،در این دو روز ِ دوری تنگ شده است.فکر کنم دلتنگی بیش از حد به من فشار آورده است که شک میکنم به راهی که انتخاب کرده ام و از خودم میپرسم نکند تهش هیچی به هیچی شود و من بمانم و افسوس زمانی که صرف کرده ام.اینجاست که دعاهایم سر نماز برای این که مطمئن شوم از راهی که انتخاب کرده ام اجابت میشود و نشانه ها به سراغم می آیند(از هماه وقت ها که " کیمیاگر ِ پائلو کوئیلو" را خوانده ام به  نشانه ها ایمان دارم با تمام وجود):بابا زنگ زنگ میزند و میگوید با مدیر گروهم در مورد رشته ام و آینده اش صحبت کرده است و آینده اش هماه چیزی ست که من دوست دارم،ته دلم از رشته ام قرص میشود یه طورایی.به لینک زن میروم و مصاحبه اش با روژان سری را که دختری ست هم سن خودم،رامیخوانم،در سوالی لینک زن به او میگوید "مستقل شدن فرصت بزرگی ست که برای هر دختری پیش نمی آید" حالا تنهایی و دوری همچین وحشتناک هم نیست.

اما با همه ی این حرف ها فضای بی روح خوابگاه را فقط باید عادت کرد،راه دیگری ندارد که ندارد.

پ.ن:عنوان پست ترانه ای از روزبه بمانی_تیتراژ اول ماه عسل92