مینویسم و بعد دستم را میگذارم روی backspace همه اش را پاک میکنم.از چه بنویسم؟از خستگیی که در نشد؟از شادی که در نطفه خفه شد؟....از چه؟؟از این که خدا دستی روی کاستی نکشید به حرمت دلم...؟!درست در لحظاتی که همه چیز آخرش بود ..... هه...چه خیال ها که نبافته بودم!!....نقطه ی ته خط پاک شد و گفتند بنویس دوباره از سرخط...... بنویس....بنویس تا رنج سابیده شدن مداد بشود رنج خودت.ولی چرا هیچکس حساب دلتنگی هایم را نکرد؟...چرا؟؟ حالا که همه چیز دارد دوباره شروع میشود،دست های مرا که گاهی دست هایت را رها کرده اند....رها مکن.