دیگر بس است هرچه غم بزرگ و کوچک گیر و گور ها را خوردم.از این لحظه در این تریبون اعلام میکنم مگر شادی چه عیب دارد؟که هی تا چیزی گره میخورد شادی تمام داشتن هایم را به پای نداشتن ها میریزم.دور ریختن شادی تا به امروز چه داشت؟غیراز این که شدم آدمی که اگر در ذهنش را باز کنی فقط فکر وخیال است که میزند بیرون و ردش را میگذارد بر روی تمام دقایق.تمام دقایقی که میشود لذت ببری حتی از نفس کشیدن

 

اسباب و اثاث فکر وخیال را ریختم توی کوچه بگذار بگویند صاحب خانه ی بدی بود. اما می ارزد به آرامش لحظه ها و لذت بردن از خوشبختی های زندگی که نه حتمن چیز عجیب و غریبی باشند نه...لذت بردن حتی از شادی هایی به اندازه فندق......میخواهم خوشبخت زندگی کنم

پ.ن:عنوان پست نام کتابی از عرفان نظرآهاری