من تحمل آدم های که نمیتوانم تحملشان کنم را ندارم.منظورم این است که،اعصاب خودخوری را ندارم.توان اینکه شخص یا اشخاص غیرقابل تحمل روی اعصابم جولان دهند و من با لبخند ژکوند،حس کوباندن سرشان به دیوار را سرکوب کنم،را ندارم.من اگر درونم پر شود،جملات پشت لب هایم صف میبندند اما از آن جایی که تیکه انداختن در مرام ام نیست،راهی شان میکنم به همان جایی که آمده اند. من تحمل آدم های که نمیتوانم تحملشان کنم را ندارم اما با سری افکنده باید بگویم که در اکثر اوقات مشاهده شده است،آدم هایی که نمیتوانم تحمل کنم را تحمل کرده ام و این اتفاق وحشتناک باعث میشود،تمامی شب هایی که قرار است فردایش را با همچین آدم هایی بگذرانم را با بغض چشم روی هم گذاشته و صبح با بغضی لعنتی تر چشم باز کنم. اینکه از هفته،روزهایی با این نوع آدم ها و روزهایی دیگرش با وقت های آزاد اعصاب خرد کن که اصلا دوستشان ندارم میگذرد،خوب نیست...اصلا هم خوب نیست. این پست پر از غر شد میدانم،اما وقتی با وجود دو سال اخیری که پر از تغییرات خوب بوده و هنوز هم ادامه دارند،حال دلم خوب نیست،یعنی هنوز یک جای کار میلگند. *منتظر پیشنهادهای قشنگتون برای پرکردن وقت های آزادام هستم.