نمازش که تمام شد،چادر را از روی سرش برداشت و تا کرد.نگاهم به نگاهش افتاد

_قبول باشه

+مرسییی

دو سه ثانیه بعد

+ایشالله هرجایی هستی به هدفت برسی

با لبخندی گشاد روی صورتم در چشم هایش خیره شدم و گفتم:ممنوننننننننم

با خودم فکر میکنم علت این دعای ناگهانی چه بود؟من که فقط یک "قبول باشه" ساده گفته بودم.دلیل محکمی پیدا نمیکنم اما ته ذهنم یاد روزی قلقلک ام میدهد.آن روز برای قدم زدن بیرون رفته بودم.روی یکی از نیمکت های بلوار کشاورز،جوانی نشسته بود و در بخش آگهی های روزنامه هر از گاهی دور چیزی خط میکشید.حدس زدم دنبال کار میگردد و ناخوآگاه این جمله را بر زبانم آوردم: "خدایا امروز کاری که دوست دارد را پیدا کند"

نمیدانم کار را پیدا کرد یا نه،اما میدانم اگر برای کسی دعا کنیم،یک روزی،یک جایی،یک کسی برای ما دعا میکند و بی شک که دعا در حق دیگران بیشترین اثر را دارد.