من آدم خوشحالی های کوچکم،که حتی کوچکترینشان را،خوشبختی های بزرگ میپندارم.که وقتی اتفاق می افتند،گوشی را دستم میگیرم و به تمام کسانی که فکر میکنم با خوشحالی ام،خوشحال میشوند از سیر تا پیاز ماجرا را برایشان تعریف میکنم.بماند که در این وقت ها آدم هایی را که مهم میدانستم و با یدک کشیدن نام دوست در زندگی ام راست راست راه میرفتند را شناخته ام و از حسادتی که به وضوح در کلامشان که به صورت نوشتاری در پاسخ برای تعریف ماجرا میفرستند،حس میکنم،دوتا شاخ بزرگ روی سرم سبز شده است...آدمی ست دیگر،گاهی طوری از زوایای پنهان شخصیتش رونمایی میکند که آدم را در شوک فرو میبرد.و البته هستند دوست های واقعی ای که با خوشحالی ات آنقدری بالا و پایین میپرند که خودت،زمان وقوع اتفاق خوش حال کننده،تا آن ارتفاع نپریده ای. اما چیزی که وجود دارد این هست که این همه هیجان و احساس خوشبخت ترین بودن فوق فوش تا فردا شب آن روز به شدت اولیه اش با من باشد.و از فردا شب به بعد یادآوری آن موضوع تنها به لبخندی محدود میشود که به پهنای صورتم روی لبم نقش میبندد و با گذر زمان کم رنگ تر شده تا به هوم ی میرسد که با دهان بسته از توی گلو میگویم و وقتی به این مرحله میرسم دیگر منتظر اتفاق خوشحال کننده ی بزرگ میشینم تا ببینم کجا و کی میخواهد به وقوع بپیوندد،بعد میروم فاز غم میگیرم که پس روزهای خوب تر من کجا هستند؟تا بروم پیدایشان کنم و در آغوش بگیرمشان و این ها ادامه دارد تا اتفاق خوشحال کننده کوچک دیگری رخ دهد. و این بود چرخه ای از زندگی من که با شما در میان گذاشتم تا مرا بهتر بشناسید.